logo

فروش ویژه کمپبل و سولومون
پیام مصطفی پویان مدیر خانه زیست شناسی
پیش فروش دوره 5 جلدی LIFE 2017
مهرتان مبارک
بانک آزمونهای ارشد از سال 75 تا 96
فروش ویژه جانورشناسی هیکمن جلد 1 و 2
بن تخفیف ویژه خرید کتاب از اف بوک
اف بوک حامی محیط زیست

    

دكتر اميررضا عارف ؛     به قلم: مصطفي پويان

      (مدير نشر خانه زيست­ شناسي)  

اميررضا عارف همانند بسياري از كودكان سرزمين
دوست ­داشتني­مان، ايران، با آرزوي پوشيدن لباس سفيد پزشكي و خدمت به همنوعانش،‌ در يك خانوادة كارمندي ـ فرهنگـي پرورش يافت. با وجود تلاش ­هاي خودش و خانواده­اش، صرفاً به دليل مشكلات پيش ­بيني نشدة شخصي، ‌از ورود به رشتة دلخواه و مورد علاقه­ اش (پزشكي) « جا ماند» و مجبور شد مسير زندگي ­اش را از راهي ديگر ادامه دهد ...

در اينكه چه حكمتي در اين « جا ماندن» به ظاهر تلخ وجود داشت، حكايت اردوان، دانشمند زرتشتي، ‌ايراني است كه هنري ون دايگ به زيبايي هر چه تمام­ تر در كتاب:

آن خردمند ديگر (The Story of the Other Wise Man) بيان كرده است.*

امير عزيز، پس از اتفاق به ظاهر تلخِ قبول نشدن در رشتة پزشكي­، ‌مشغول تحصيل در رشتة شيمي كاربردي شد. در سال 79 موفق به اخذ مدرك كارشناسي شده و در تصميم­ گيري براي ادامة تحصيل در داخل كشور و يا خارج از وطن مردد مي­ماند ...

« مهاتما گاندي» معمار بزرگ دموكراسي در يكي از پرجمعيت­ترين كشورهاي جهان ـ هندوستان ـ
مي­گويد: در زندگي ما انسان­ها لحظاتي وجود دارد كه بايد وارد عمل شوي. حتي اگر قرار باشد كه بهترين عزيزان و دوستان خود را جا بگذاري ...

اميررضا نيز در پاسخ به اين نداي درون،‌ راه سفر را برمي­گزيند و به دور از پدر، مادر و تنها خواهرش و نيز در تلاش براي ادامة تحصيل و دنبال كردن آرزوي كودكي­ اش، به كشور سوئد و دانشگاه گوتنبرگ مهاجرت مي­كند.

پس از يك سال و نيم زندگي در كشور سوئد و گذراندن دروس مورد نظر، براي انجام پروژة كارشناسي ارشد به دانشگاه كاونتري انگلستان منتقل مي­شود و سرانجام در سال 1384 با درجة عالي،‌ در رشتة شيمي تجزية دارويي، فارغ­ التحصيل مي­گردد. اميررضا يك بار ديگر براي ورود به رشتة پزشكي تلاش مي­كند، اما بدليل نداشتن پشتوانة مالي كافي مجدداً از ادامة تحصيل در رشتة پزشكي باز مي­ماند! او اين بار مسير پيشرفت خود را با گرفتن پذيرش دورة دكتري در رشتة « سنتز مواد آلي» از دانشگاه كرنفيلد انگلستان ادامه مي­دهد ...

كوتاه مدتي پس از آغاز دورة دكتري،‌ اميررضا عارف در برابر يك لحظة بزرگ و استثنايي قرار مي­گيرد. لحظه­اي ناب، دلخواه و منحصربفرد!

نادر ابراهيمي، خالق رمان معروف و كم­نظير « آتش بدون دود» مي­نويسد:

«هرگز هيچ لحظه­ اي عظيم­تر از آن لحظه كه مي­آيد نيست. لحظه­ هاي بزرگ، مي­آيند؛ اما به گذشته نمي­روند. هيچ لحظة بزرگي متعلق به گورستان نيست. لحظه ­ها به ما مي­رسند، ما را در ميان مي­گيرند، اندكي نزد ما درنگ مي­كنند، اگر لياقتِ بهره ­گيري شرافتمندانه از آن را داشته باشيم به دادمان مي­رسند و اگر نداشته باشيم، طبق قانونِ طبيعيِ لحظه ­هاي بزرگ، واپس مي­نشينند براي مدت­ها، تا باز كِي!

آنها عقب­گرد مي­كنند، شتابان و در انتظارِ انسانِ لايق مي­مانند...»

     به دليل كاملاً تصادفي،‌ اميررضا در مقابل يك پروژة بزرگ، جذاب و كم­نظير در رشتة پزشكي قرار مي­گيرد و اين همان لحظة تاريخي بود كه او را به دنياي زيباي زيست ­شناسي و پزشكي پيوند زد. عنوان پروژة پيشنهادي «كاربرد نانوتكنولوژي در فن­آوري زيستي سلول­هاي بنيادي» بود كه بطور خاص ساخت داربست سلولي انتخابي براي بيماران قطع نخاعي را از طريق تمايز سلول­ هاي بنيادي هدف قرار داده بود. وقتي اميررضا عارف رسيدن به آرزوي كودكي­اش را در انجام اين پروژه مي­بيند، تمام انرژي و وقت خود را صرف انجام دقيق و كم نقص آن مي­كند و سرانجام در سال 1387 موفق به اخذ مدرك دكتراي خود از دانشگاه كرنفيلد انگلستان مي­شود.

در همان سال پايان ­نامه دكتراي وي به عنوان بهترين پايان ­نامه انتخاب شده و به صورت كتاب چاپ
مي­شود. مقالات متعددي نيز از اين پژوهش در مجلات معتبرعلمي به چاپ مي­رسد تا اينكه در سال 2008 در كنفرانس بين­ المللي نانوتك در بوستون آمريكا دعوت به سخنراني مي­شود.

حضور در اين كنفرانس مهم و سخنراني در آن موجب مي­شود تا دكتر عارف در كمتر از سه ماه بعد، موفق به گرفتن پذيرش در دورة فوق دكترا از مؤسسة فن­آوري ماساچوست (MIT) شود.

دكتر عارف در دانشگاه MIT با يكي از استادان بزرگ، معروف و پرانگيزة «مهندسي زيست­ پزشكي» به نام «پروفسور راجركَم» شروع به كار مي­كند. در همان ابتداي كار، دكتر عارف متوجه انگيزة كم­نظير استادش در زمينة تحقيقات سرطان مي­شود. پروفسور راجر تنها دخترش را در سن 20 سالگي بر اثر بيماري سرطان از دست داده بود و انگيزه ­هاي فراواني براي تحقيق و پژوهش در زمينة درمان بيماري سرطان داشت. پروفسور راجركَم با توجه به علاقمندي دكتر عارف، وي را به عنوان مدير يكي از پروژه­ هاي مهم و كليدي خود منسوب مي­كند. در اين پروژه هدف نهايي، ايجاد محيطي سه بعدي در آزمايشگاه بود كه بتوان در آن محيط، رشد تومورهاي سرطاني را توسط داروهاي شناخته شدة ضد سرطان متوقف كرد

.

اين پروژة بزرگ، كه بخشي از آن به صورت مشترك در كشورهاي سنگاپور و فرانسه انجام مي­شد، باعث مهاجرت كوتاه مدت دوسالة دكتر عارف به سنگاپور شد.

در حين انجام اين پروژة بزرگ و گسترده، دكتر عارف با افراد صاحب­ نظر زيادي روبرو مي­شود و از همة آنها در تكميل پروژة خود بهره مي­گيرد و بالاخره موفق به ساخت اين محيط سه بعدي منحصربه فرد مي­شود كه
مي­توانست رشد تومورهاي سرطاني را توسط داروهاي شناخته شدة ضد سرطان متوقف كند.

اهميت اين محيط ­ها در استفاده از آن براي آزمايش چگونگي عملكرد داروهاي جديد ضد سرطان بود.

*****

پس از تكميل اين پروژه، دكتر عارف به دليل علاقه بسيار زياد براي رويارويي با اين بيماري مخوف، تصميم مي­گيرد تا با همراهي و كمك استاد خود، به يكي از برترين، مجهزترين و بزرگ­ترين مراكز تحقيقاتي سرطان دنيا،‌ يعني مؤسسة دانا ـ فاربر در دانشكدة پزشكي هاروارد ملحق شود

.

از سال 1390 دكتر اميررضا عارف به عنوان محقق ارشد در دانشكدة پزشكي هاروارد و دپارتمان سرطان دانا ـ فاربر مشغول به كار، تحقيق و پژوهش مي­شود. ايشان ضمن انتقال فناوري محيط­ هاي سه بعدي كشت تومور از دانشگاه MIT به هاروارد، مسئوليت آزمايش داروهاي كلينيكي ضد سرطان، قبل از اينكه بطور وسيع در طي شيمي درماني بيماران سرطاني (به ويژه سرطانهاي ريه، پستان و تخمدان) مورد استفاده قرار گيرد را نيز به­عهده دارند. شايد كمترين تجربة كاركردن در چنين شرايطي همراه با اساتيد مشهور دنيا به دكتر عارف آموخته باشد كه چگونه بايد در مسير مبارزه با اين بيماري مخوف در كنار مردم كشورش باشد!

به خاطر دارم در اولين تماس تفلني كه با ايشان داشتم و در اولين برخوردمان بود كه فهميدم دكتر عارف ترجمة اين كتاب را نه به عنوان يك «وظيفه» بلكه به عنوان يك « رسالت» در مسير زندگي علمي ­اش
انجام مي­دهد! و اين همان پيامي بود كه بعدها (بعد از اينكه به طور كامل كتاب را خواندم) فهميدم
« سيدهارتا موكرجي» نويسندة كتاب نيز با چنين حسي كتاب را نوشته است!

در اين فكر بودم كه افرادي چون دكتر عارف كه در بهترين مراكز علمي جهان مشغول كار و تحقيق هستند و به بالاترين درجات علمي ممكن هم دست پيدا كرده­اند،‌ چه انگيزه­اي ممكن است آنها را براي كار سخت و طاقت ­فرساي ترجمة كتاب به زبان فارسي ترغيب كند؟! پاسخي بهتر از اين جملات نادر ابراهيمي در همان كتاب « آتش بدون دود» نيافتم!

من اينجا زاده شدم؛ در اينچه برون

كه يادگارِ كوچ بزرگِ جد من، گالان اوجاست.

من اينجا زاده شدم؛ در اينچه برون

كه اسب­ هايش همه بيتابند

دخترانش، آرام

و مردانش، ‌خنجرهايشان را آينه مي­كنند.

من اينجا زاده شدم، در اينچه برون

كه شيرين­ترين آب شورِ صحرا را در دل خود دارد

و افسرده­ترين مادرانِ بي­فرزند را در چادرهاي سياه خود.

من آسمان را اينجا شناختم

كه به هنگام غروب، رنگِ‌ ارغواني دارد.

من سنبله­ هاي گندم را اينجا بوييدم

كه عطر مواجشان، عطر فروشان را خجل مي­كند.

من گريستن و آواز خواندن را اينجا آموختم

كه چه يگانه­اند اين دو صدا ـ به هنگامِ غم.

من تاختن در شب، نشستن در باد، شكفتن در صبح

و خنديدن با چشمان تر را

اينجا آموختم، در اينچه ­برون ...

من، گونه­ هاي متفاوتِ دوست داشتن،

اشكال مختلف عشق،

و رنگ­ هاي نامتشابه نفرت را اينجا شناختم

در اينچه برون ...

من زائر دائم اين خاكم ـ كه زادگاه من است

و عاشق امر بر اين خاكم ـ كه ميهن من است

اين سرزمين معطر، با اسبانِ شرور و دختران خوبروي

با دلوهايي كه آب در آنها لَب پَر مي­زند

با آتش و خشم و گناه و درد

سرزمين مقدس من است ـ اينچه برون ...

و چه ترحم­ انگيزند آنها كه عاشقِ كاملِ زادگاهشان نيستند

و چه خشم­انگيزند آنها كه از ميهن­ شان

همانگونه نام مي­برند كه از يك ستاره­ي دور.

پيش از اين هميشه مي­گفتم: من فرزند اينچه ­برونم

اما حال مي­گويم:

تنها يكي از فرزندانِ مغموم اينچه ­برون بودن

مرا بس نيست.

من خودِ اينچه برونم ...

فرياد اينچه برونم

و صداي سراسر صحرا ...

 

* سه خردمند ايراني، از طريق ستاره­ شناسي و مطالعة متون كهن و پيشگويي­ هاي انبياي پيشين دريافته بودند كه در زماني معين، شش روز پيش از اول ژانويه، شهرياري عظيم از ميان بني­اسرائيل ظهور خواهد كرد. آنها هدايايي شامل طلا، مورد و كندر با خود همراه داشتند تا در لحظة تولد تقديم اين نوزاد بهشتي كنند

.

در آن زمان هيروديس پادشاه بيت­اللحم بود. او از مغان (در آن زمان به دانشمند و خردمندان زرتشتي مُغ مي­گفتند) خواسته بود تا در احوال اين طفل به دقت تحقيق و تفحص كنند و او را باخبر سازند. مغان ستاره­اي در شرق ديدند،‌ رد آن را گرفته و در اورشليم به مريم و طفلش رسيدند. چون در خواب وحي بديشان رسيد، برنگشتند تا هيروديس را با خبر سازند. آن­ها تصميم گرفتند هداياي خود را كه شامل طلا (كنايه از ملكوت و سلطه و پادشاهي)، كندر (كنايه از رايحه خوش عالم بالا) و مورد (كنايه از رنج­ها و آلام آن حضرت در راه عشق به انسانيت) بود،‌ تقديم نوزاد و مادرش نمايند. اسامي مغان در متون مسيحي، كاسپار (Caspar)، ملكيور (Melchiore) و بالتازار (Baltazar) است. اما در متون فارسي از آن­ها به نام لهراسب، جاماسب و گشتاسب اسم برده شده است.

و اما خلاصه متن داستان « آن خردمند ديگر»

      در آن روزگار كه هيروديس سرور بسياري از پادشاهان بود و هرود مشهور، بر اورشليم فرمان­روايي داشت؛‌ در شهر اكباتان، شهري در ميانة كوه­ هاي سرزمين پارس، مردي به نام اردوان زندگي مي­كرد. او مي­توانست از بام خانه خويش، قصر ييلاقي شاهنشاه اشكاني را نظاره كند. اردوان امشب نُه نفر ميهمان دارد. او جامة سفيد موبدان و مغان زرتشتي را بر تن دارد. پدرش نيز در جمع دوستان است. دعا و سرود در كنار آتش خوانده مي­شود. اردوان براي حاضران از علم ستاره­ شناسي، كه برترين دانش­هاست سخن مي­گويد. سپس از درخشش ستاره­اي جديد در خاندان يعقوب حرف مي­زند. همه با او هم­ عقيده هستند، اما زمان دقيق اين واقعه را نمي­دانند، چون جزء رموز دين است. اردوان پاسخ مي­دهد كه رمز اين واقعه بر او و سه دوست پارسي خردمندش، كاسپار، ملكيور و بالتازار نشان داده شده است. بر اساس اين رمزگشايي، اين واقعه بايد همان سال بهار رخ دهد. اين سه دوست در معبد كهنسال هفت فلك در سرزمين بابليون به رصد آسمان مشغولند و اردوان در اكباتان كار رصد را به عهده دارد. قرار است اگر ستاره­اي نو بدرخشد، دوستانش تا ده روز در معبد منتظرش بمانند و وقتي اردوان به آنان پيوست همگي با هم به ديدار كودك موعود بروند. اردوان تمام دارايي­اش را به خاطر اين كودك فروخته و تبديل به سه گوهر گرانبها يعني زمرد، ياقوت و مرواريد كرده است. او از همة دوستانش مي­خواهد تا همراهي­اش كنند. هر كدام از ميهمانان عذري مي­آورند تا همراه اردوان نباشند. اردوان تصميم مي­گيرد به تنهايي راهي سفر شود.

      اردوان سوار بر اسبش به سمت مغرب مي­رود. بايد يكصد و پنجاه فرسنگ راه طي كند. مي­داند كه روزي پانزده فرسنگ با اسبش پيش خواهد رفت؛ پس، بعد از ده روز به مقصد خواهد رسيد. او پس از ده روز به ديوارهاي شهر بابل مي­رسد. اردوان مايل است به شهر وارد شود و غذايي براي خود و اسبش تهيه نموده و استراحتي كنند. اما چون تا معبد هفت فلك، سه ساعت راه مانده بود و بايد هر چه زودتر خود را به سه خردمند برساند، وارد شهر نمي­شود. در كنار جاده­اي در خارج شهر، پيرمرد بيماري را افتاده بر زمين مي­بيند. مي­داند كه اگر تأمل كند ممكن است به دوستانش نرسد، اما به تيمار مرد بيمار مي­پردازد. روي او را مي­پوشاند و به او آب و غذا و دارو
مي­خوراند. وقتي بيمار كمي بهبود مي­يابد از اردوان مي­شنود كه براي يافتن شهرياري بزرگ عزم رفتن به اورشليم را دارد. پيرمرد او را راهنمايي مي­كند كه چگونه به سمت بيت­اللحم برود. اردوان با شتاب خود را به معبد هفت فلك مي­رساند اما نشاني از سه مُغ ديگر
نمي­يابد و به اين ترتيب اردوان از سه خردمند ديگر « جا مي­ماند»!

اردوان مجبور مي­شود به شهر بابل برگردد. قطعة­ زمرد را بفروشد و قطاري از شتران و توشة راه فراهم كند تا بتواند وارد كوير شود. با سختي فراوان و مرارت­ هاي بسيار، خود را به بيت­اللحم مي­رساند. در دهكده­ اي از مادري كه كودكي در كنار خود دارد مي­شنود كه سه روز پيش، سه ايراني وارد دهكده شده­اند و از طريق هدايت ستاره­ اي، خود را به خانة يوسف ناصري رساندند. در آن خانه زني به نام مريم با كودك نوزادش زندگي مي­كرده. سه ايراني هداياي خود را تحويل داده و رفته ­اند. پس از آن يوسف ناصري بچه و مادر را برداشته و شبانه به سمت مصر مي­گريزند. اردوان در خانة آن زن غذايي مي­خورد. سربازان هرود كه به خانه­ ها مي­ريختند تا بچ ه­ها را بكشند، به خانة آن زن داخل شدند. اردوان ياقوت خود را به سربازان مي­دهد تا از كشتن كودك آن زن بگذرند. پس از آن اردوان به طرف مصر به راه مي­افتد. اهرام ثلاثه را مي­بيند، در كنار مجسمه ابوالهول مي­نشيند، اما موفق به ديدار مسيح نمي­شود. او در پي ديدار مسيح به اسكندريه مي­رود و سپس از مكاني به مكان ديگر تا گمشدة­ خود را بيابد! ‌اما نمي ­يابد ولي نيازمندان بسياري را ياري مي­دهد.

سي و سه سال از زندگي اردوان به همين منوال مي­گذرد! در انتها نيز خود را به اورشليم مي­رساند. مردم شهر را مي­بيند كه قصد دارند خود را به جلجتا برسانند تا شاهد سه اعدام باشند. دو راهزن ‌و مردي به نام عيساي ناصري كه ادعا كرده پسر خداست. با آن­ها همراه مي­شود اما پيش از رسيدن به محل موعود، گروهي از سربازان مقدوني را مي­بيند كه دختر جواني را به قصد بردگي با خود مي­برند و بر زمين مي­كشند. اردوان مرواريد را مي­دهد و دخترك را آزاد مي­سازد. اما ديگر هديه­اي ندارد كه نثار آن شهريار نمايد و او را از مرگ برهاند. اردوان به زبان اشكاني با عالم غيب سخن مي­گويد. او تمام عمر خود را صرف خدمت به مردم كرده است ولي عيساي ناصري را نيافته است. از عالم غيب ندا مي­رسد كه «خدمت به مردم، خدمت به خداست». اردوان نفسي آرام از سر خشنودي بر مي­آورد و احساس مي­كند سفرش به راستي پايان يافته است. گنجينه جواهراتش به درگاه آن پادشاه، مُهر قبول يافته بود و در ظاهر بدون هديه­اي در دست، به ديدار آن شهريار اقليم روح، مشرف شده بود.

آشنايي با گروه ترجمه

دكتر مهدي روحاني دانش ­آموختة پزشكي از دانشگاه تهران است. وي پس از فارغ­ التحصيلي از دانشگاه تهران، به مدت دو سال در بنياد امور بيماري­هاي خاص مشغول به­كار شد. سپس جهت ادامة تحصيل به كشور آمريكا و دانشگاه ايالتي ايلينوي مهاجرت كرد. دكتر روحاني در اين دانشگاه، دورة تخصصي خود را با موفقيت در رشتة راديولوژي تشخيصي به پايان رساند و سپس براي دورة فوق تخصص، دانشگاه هاروارد را انتخاب ­كرد. در دانشگاه هاروارد نيز دكتر روحاني با گذراندن دورة تكميليِ راديولوژيِ تشخيصي ـ درماني پيشرفته (شكم و لگن) موفق به دريافت فوق تخصص اين رشته ­شد. دكتر روحاني دربارة انگيزة حضورش در ترجمة اين كتاب مي­گويد

« در طول دورة تخصص و فوق­ تخصص، به­ طور مستقيم و غيرمستقيم در تشخيص، درمان و پيگيري بيماران مبتلا به سرطان سهيم بودم. تجربه شخصي من اين بود كه بيماران سرطاني غالباً پرسش­هاي متعددي راجع به علت ابتلا به سرطان، نحوة اثر داروها، پيش­آگهي بيماريشان و ... دارند كه بسياري از آنها به علت مشغلة گروه پزشكان معالج بي ­پاسخ مي­ماند. متأسفانه در فرهنگ ما و در رسانه ­ها و يا در مجموعه ­هاي تلويزيوني،‌ سرطان هميشه به منزله يك پايان دردناك و ناگزير تصوير مي­شود! بخشي از اين تصور نادرست ناشي از عدم اطلاع جامعه از سرطان، علل آن و روش­هاي درمان سرطان ناشي مي­شود. كتاب بي­نظير امپراتور بيماري­ها با دقتي مثال زدني، با متني شيوا و زباني ساده در اين زمينه­ ها به زيبايي اطلاع ­رساني مي­كند. جا دارد از دوست و همكار عزيزم آقاي دكتر اميررضا عارف به خاطر تلاش شبانه ­روزي­شان در به ثمر رساندن ترجمة اين اثر با ارزش، تشكر كنم. خوشحالم كه سهم كوچكي در ترجمة اين كتاب داشته­ ام. اميدوارم اين تلاش كوچك ما مقدمه­اي براي تلاشي همگاني در مبارزه و پيشگيري از اين بيماري و حمايت از بيماران سرطاني در سطح جامعه باشد».

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دكتر هادي توكلي­ نيا فارغ ­التحصيل مهندسي مكانيك از دانشگاه صنعتي شريف است. وي فوق­ ليسانس بيومكانيك خود را از انستيتو تكنولوژي توكيو در ژاپن و دانشگاه صنعتي شريف اخذ نموده و سپس براي ادامة تحصيل در مقطع دكترا به كشور آمريكا و دانشگاه MIT آمريكا مهاجرت كرد. هادي توكلي­نيا پايان ­نامه دكتراي خود را با پژوهش در موضوع « نانومكانيك غضروف در مقياس مولكولي و رابطة آن با بيماري آرتروز» به اتمام ­رساند. پروفسور آلن گِرو دزينسكي و پروفسور كريستين اوريتز، راهنمايي اين پروژة منحصر به فرد را به­عهده داشتند. دكتر هادي توكلي­نيا، دورة فوق دكتري را در دانشكدة پزشكي هاروارد و بيمارستان مركزي ماساچوست، تحت نظارت پروفسور راكش جِين آغاز كرد. در اين مركز تحقيقاتي مدرن و پيشرفته جهان، دكتر توكلي­نيا زمينة پژوهش خود را بر روي «نقش ميكرومحيط تومور در ايجاد، رشد و درمان سرطان­ هايي كه تشكيل تومور مي­دهند، به­ويژه چهار سرطانِ لوزالمعده، پستان، كبد و مغز» متمركز كرده است

.

دكتر هادي توكلي­ نيا نيز از علت حضورش در گروه مترجمين كتاب امپراتور بيماري­ها و انگيزه­ هايش مي­گويد:

« از ترجمه اين كتاب سه انگيزة اصلي داشتم:

  • افزايش آگاهي عمومي در افرادي كه در رابطه با سرطان به نوعي نگران خود، اعضاي خانواده و يا جامعه هستند. اين آگاهي عمومي شامل موارد متعددي در پيشگيري، معاينه و درمان سرطان و آشنايي با تجربيات تلخ و شيرين، اما واقعي شخصيت­ هايي است كه درگير مبارزه با سرطان بوده­ اند.
  • كم كردن فاصله­ بين جامعه و محققين سرطان. همان­طوركه مكرر در اين كتاب خواهيد خواند، كم كردن اين فاصله كمك شاياني به اصلاح سياست گزاري­هاي خُرد و كلان در مبارزه با سرطان خواهد كرد.
  • آشنا كردن جامعه با روش­هاي علمي در تحقيقات سرطان ـ كه به زيبايي سير تكاملي آن در اين كتاب شرح داده شده است ـ در مقايسه با تئوري­هاي غيرعلمي كه بعضاً در جامعه شايع است.

آرزو مي­كنم كه اين كار گروهي و اين كتاب كم­نظير، زمينه­اي باشد براي تحقق اهداف گفته شده و افزايش آگاهي عمومي در بين افراد تحصيلكرده و غيرتحصيلكردة جامعه».

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 
دكتر حسين فريبرزي فارغ ­التحصيل رشته مهندسي برق الكترونيك از دانشگاه صنعتي شريف است. وي پس از اتمام دورة كارشناسي در ايران،‌ براي ادامة تحصيل به آمريكا مهاجرت كرد. پس از رفتن به آمريكا به دانشگاه صنعتي ماساچوست ملحق شد و دكتراي خود را از دانشگاه MIT با درجه عالي دريافت نمود. دكتر فريبرزي از جملة نخبگان پرافتخار ايراني است كه جوايز متعددي را در آمريكا كسب كرده است. وي كه رشتة پژوهشي­اش « طراحي ريزتراشه­ ها و مدارهاي كم ­مصرف و بهينه به ­وسيلة ترانزيستورها و نانوسوئيچ­هاي ديجيتال مدرن» است، برندة برترين تحقيق دانشجويي سال در كنگرة سالانه مهندسي برق و الكترونيك آمريكا شده است. جايزة معروف « جك ريپر» براي برترين پژوهش در زمينة راهبري فن­آوري­هاي جديد نيز به دكتر فريبرزي اهدا شده است. جايزة ديگري كه دكتر فريبرزي موفق به كسب آن شده است، ‌جايزه « ايروين مارك جاكوبز» است.

دكتر حسين فريبرزي دربارة انگيزه­ هاي پيوستن خود به تيم ترجمة كتاب امپراتور بيماري­ها چنين مي­گويد

:

« پيشنهاد همكاري در ترجمه كتاب امپراتور بيماري­ها زماني به من داده شد كه خانواده همسرم به تازگي عزيزي را در اثر سرطان از دست داده و خانواده خودم درگير درمان عزيزي ديگر بودند و بنابراين، اين كتاب براي من تبديل به يك پروژه شخصي مهم شد كه حاضر بودم علي­رغم درگيري و مشغله كاري زياد،‌ ساعت­هاي
متوالي براي آن وقت صرف كنم. به همين جهت دوست دارم سهم خودم از اين كتاب را به خانواده­ هاي مرحومين مهدي اصفهاني و مهري رضائيان تقديم كنم؛ براي صبر قابل تقديرشان در سخت­ترين سختي­ها».

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

علي امين منصور، فارغ­ التحصيل رشتة مهندسي برق از دانشگاه نيويورك آمريكاست. وي مدرك فوق ­ليسانس مهندسي برق را نيز از دانشگاه كلمبياي نيويورك دريافت نموده است. پس از پايان تحصيل در مقطع فوق­ ليسانس، ‌در بيمارستان مركزي ماساچوست در زمينة مغز و اعصاب مشغول به كار ­شد. تحقيقات وي در اين مركز مدرن، بيشتر بر روي بيماري­هاي آلزايمر و هانتينگتون، كه موجب تحليل رفتن مغز مي­شوند، متمركز بوده است. علي امين منصور سپس به مؤسسة برود (وابسته به دانشگاه­هاي هاروارد و MIT ) پيوست و تحقيقات خود را بر روي سرطان آغاز كرد. وي در مورد اينكه چگونه در تيم ترجمه كتاب امپراتور بيماري­ها قرار گرفته است مي­گويد:

« براي ملاقات با برخي همكارانم و شركت در جلسات مختلف،‌ رفت ­و آمد زيادي به مؤسسة سرطان دانـا ـ فـاربر دارم. از نزديك بيماران سرطاني و خانواده­ هايشان را مي­بينم و با سختي­ هاي آنها آشنا هستم. خوشحالم كه توانستم در كار ترجمة اين كتاب سهيم باشم. اميدوارم محتويات اين كتاب براي بيماران مبتلا به سرطان و نزديكانشان مفيد باشد و بدانند كه در اين نبرد تنها نيستند. دوست دارم از كساني كه براي ترجمة اين كتاب به من ياري رساندند، تشكر كنم. از كمك­هاي دكتر اميررضا عارف، ‌دكتر مينا خدابخش، دكتر فاطمه كاظمي و خانواده­ام براي ترجمة اين كتاب بسيار سپاسگزارم».

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نگار شاهرضا ، به تازگي با درجة فوق­ ليسانس ميكروبيولوژي از دانشگاه تهران فارغ ­التحصيل شده است. دليل اصلي انتخاب وي براي همكاري در ترجمه اين كتاب، علاوه بر تجربه گرانبهاي او در ترجمه و ويرايش كتاب­ هايي مانند ميكروبيولوژي براك، سلولي و مولكولي لوديش، ‌
لايف و ... ، آيندة روشني بود كه در دورنماي زندگي علمي­اش مي­ديدم و احساس كردم قرار گرفتن در اين جمع بزرگ علمي، راهش را براي كسب مدارج بالاي علمي هموارتر مي­كند. در خانه زيست­ شناسي به سبب جايگاه و نقش ويژه­اش در چاپ و نشر كتاب­هاي تخصصي زيست ­شناسي، افراد مختلفي از اساتيد دانشگاه، محققين،‌ مترجمين و ... رفت و آمد مي­كنند، اما نگار شاهرضا را در اين ميان جور ديگر يافتم! و ضمن اينكه برايش آرزو مي­كنم روزي ماري كوري ايران شود اميدوارم هر چه زودتر ظرفيت­ هاي دروني­اش را براي كسب موفقيت­هاي
پي ­درپي علمي بالا ببرد. واقعيت اينست كه سرعت كسب موفقيت ­هاي او با توجه به عطش دروني­اش، بسيار سريع اتفاق مي­افتد. قدري دورتر همه به او افتخار خواهند كرد

...

و اما او خودش در مورد اينكه چگونه در اين گروه بزرگ قرار گرفته است چنين مي­گويد:

« صادقانه بخواهم بگويم، شرکت در ترجمه اين کتاب در ابتدا براي من هيچ چيزي جز يك ترجمة ساده مثل بقيه ترجمه‌ها و کارهايي که در خانه زيست‌ شناسي انجام داده بودم، نبود. من نه بيمار مبتلا به سرطان در اطرافيانم داشتم و نه با مسائل و مشکلات اين بيماري آشنايي نزديک داشتم اما آنچه که واقعيت دارد اين است که اين کتاب زندگي مرا زير و رو کرد؛ چه از نظر علمي، چه از نظر عاطفي و چه از نظر انساني...

آشنايي با دکتر عارف در جريان ترجمه اين کتاب يکي از بزرگترين شانس‌هاي زندگي من بود. آنقدر که در حين ترجمه و ويراستاري اين کتاب از مکتب انسانيت و اخلاق علمي ايشان آموختم، در تمام دوران تحصيلم نياموختم. طي چهار سال گذشته به‌قدري پرمشغله بودم که خيلي وقت‌ها از حال نزديک‌ترين آدم‌هاي زندگيـم ـ حتي تنها خواهرم که با هم، هم­اتاقيم ـ غافل بودم. موقع ويراستاري کتاب، يادم هست دکتر عارف با اينکه فقط شنبه­ ها و يکشنبه‌ها مي­توانستند کمي بيشتر استراحت کنند اما صبح زود بيدار مي‌شدند و تا قبل از بيدار شدن پسر کوچکشان، با هم کار مي‌کرديم که وقتي آرتام بيدار شد بتوانند برايش وقت بگذارند. از ايشان ياد گرفتم براي انجام مسئوليت‌هايم از حق اطرافيانم نزنم و اين يکي از ساده‌ترين چيزهايي بود که از ايشان آموختم. عشق به پدر و مادر، عشق به خانواده، عشق به وطن و هم­نوعان، پايبندي به اخلاق علمي و خيلي چيزهاي ديگر، کمترين چيزهايي هستند که از ايشان ياد گرفتم. تا قبل از ترجمه اين کتاب تنها واکنش من نسبت به شنيدن اينکه کسي مبتلا به بيماري سرطان است، فقط ابراز تأسف و گفتن « آخي بنده خدا !» بود، اما حالا نسبت به اين افراد احساس مسئوليت عجيب و متفاوتي دارم. از خداي مهربان مي­خواهم فرصتي در اختيارم بگذارد تا بتوانم باري را از دوششان بردارم ...

در پايان دلم مي­خواهد با اجازة همه عزيزاني که در ترجمة اين کتاب زحمت کشيدند، سهم خودم از ترجمة اين کتاب را به دو نفر از با ارزش­ترين آدم­هاي زندگيم تقديم کنم: اول جناب آقاي پويان که جسارت، اعتماد به نفس و بلند پروازي امروزم را مديون حمايت­هاي همه جانبة ايشانم؛ و دوم خواهرم، سمانه که بود و نبودم را مديونش هستم ...»

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ساره زيدآبادي ­نژاد دانشجوي دورة دكتراي پزشكي مولكولي است كه در دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي تهران مشغول تحصيل است. وي كه ليسانس علوم سلولي و مولكولي خود را از دانشگاه شيراز و فوق ليسانس اين رشته را از دانشگاه شهيد مدني آذربايجان اخذ نموده، همكاري خود با خانه زيست‌ شناسي را با ترجمه كتاب « ژن» اثر بنيامين لوين، در سال 86 شروع كرد. پس از آن نيز با گروه‌هاي ترجمه كتاب‌هاي بيولوژي كمپبل، سلولي و مولكولي لوديش و لايف همكاري داشته است. وي به‌عنوان مترجم برگزيده در سال 92 موفق به دريافت جايزه ارزشمند كتاب برتر از جشنواره كتاب سال دانشجويي شد. ساره زيدآبادي كه در سال 93 به‌عنوان دانشجوي برتر دورة دكترا نيز انتخاب شده است، در حال حاضر در پژوهشكدة غدد درون‌ريز و متابوليسم دانشگاه شهيد بهشتي، پيرامون جنبه‌هاي جديد بيماري سندرم تخمدان پلي‌كيستيك مشغول تحقيق است

.

اما خودش در مورد اينكه چگونه در اين گروه بزرگ قرار گرفته است چنين مي‌گويد:

«بي‌شك واكنش عموم مردم به شنيدن نام «سرطان» ترس است؛ اما سرطان به‌عنوان يكي از شگفت‌ انگيزترين پديده‌هاي بيولوژيك، هميشه براي من جالب و اعجاب‌ انگيز بوده است! حس ناشناخته‌اي همواره مرا به بيشتر و بيشتر دانستن دربارة اين بيماري ترغيب مي‌كرد، تا اينكه پيشنهاد ترجمه كتاب امپراتور بيماري‌ها از طرف آقاي پويان، بهانه‌اي شد براي پاسخ‌گويي به اين نياز دروني و آنچه‌كه طبيعت برايم خواسته بود. ترجمه اين كتاب يكي از بهترين و مفيدترين تجربيات من بود، چرا كه نه تنها به دانسته‌هايم در مورد سرطان اضافه شد، بلكه نگرش علمي مرا نسبت به پديده‌هاي پيرامونم متحول ساخت. من در اين كتاب، رسالتي را نهفته ديدم؛ رسالتي كه نويسندة كتاب با عشقي دروني براي خودش تعريف كرده بود! بنابراين من نيز با عشق كار ترجمه را انجام دادم، تا برگ سبزي باشد براي هموطنانم. واقعيت اين است كه ما به آگاهي ­بخشي عمومي نسبت به اين پديدة خاص بيولوژيك، نياز مبرم داريم...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

يادداشت نويسندة كتاب؛ سيدهارتا موكرجي

     كتابي كه در دست داريد تاريخچة سرطان است؛ شرحي است از سرگذشت اين بيماري كهن، كه زماني تنها در خفا و به ­صورت نجواگونه راجع به آن صحبت مي­شد. سرطان، امروزه به پديدة مهلك با چهره­ هاي متفاوت تبديل شده است كه به علت تأثير شگرف و نفوذ بي­مانندش بر علم،‌ ادبيات، پزشكي، سياست و ...
به ­عنوان بارزترين بلاي عصر حاضر شناخته مي­شود. اين كتاب به معنيِ واقعيِ كلمه يك زندگي­نامه است؛ تلاشي است براي ورود به ذهن و بطن اين بيماري فناناپذير و درك شخصيت و هويت آن و البته رازگشايي از رفتارش. اما هدف نهايي من، طرح سؤال­هايي فراتر از حد يك زندگي­نامه است: آيا مي­توان در آينده پايان سرطان را رقم زد؟ آيا ممكن است اين بيماري را براي هميشه از جامعه ريشه­ كن كرد؟

     سرطان تنها يك بيماري نيست،‌ بلكه مجموعه­اي از بيماري­هاست. ما به اين علت همة اين بيماري­ها را سرطان مي­ناميم كه يك مشخصة مشترك در همة آنها ديده مي­شود: تقسيم و ازدياد غيرعادي سلول­ها. علاوه بر نقاط مشترك از نظر زيست­ شناسي، از نقطه نظر سياسي و فرهنگي نيز تلاش شده است تا انواع مختلف سرطان در زير يك پرچم مشترك ساماندهي شوند. براي من امكان­پذير نبود كه داستان­هاي مربوط به تمام انواع سرطان­ها را در اين كتاب بررسي كنم، ‌اما سعي كرده­ام جنبه­ ها و رويدادهاي مهم اين تاريخ 4000 ساله را پوشش دهم.

     اين پروژة عظيم، در ابتداي امر فقط يك طرح ساده بود. در تابستان 2003، پس از پايان دورة رزيدنتي پزشكي و تحصيلات تكميلي در رشتة ايميونولوژي سرطان، وارد دورة تخصصي پزشكي سرطان در مؤسسه دانا ـ فاربر[1] دانشگاه هاروارد و بيمارستان مركزي ماساچوست در بوستون شدم. ابتدا تصميم داشتم كه خاطرات و يادداشت­هاي آن يك سال پرتلاطم را از خط مقدم درمان سرطان بنويسم، اما اين ايدة ساده، به سرعت تبديل به يك سفر پرماجرا به اعماق علم پزشكي و علاوه بر آن،‌ دنياي فرهنگ،‌ سياست، تاريخ و ادبيات شد؛ سفري از گذشته­ هاي دور تا آيندة سرطان!

     دو شخصيت مهم در مركز اين داستان قرار دارند؛ هر دوي آنها معاصر، ايده­ آل­گرا و فرزندان دورة رونق علمي و تكنولوژي پس از علم هستند كه در ميانة ميدانِ بسيجِ همه­ جانبه براي آغاز يك جنگ ملي با سرطان قرار دارند. اولين فرد،‌ سيدني فاربر، ‌پدر شيمي­درماني مدرن است كه به­ صورت اتفاقي يك مادة شيميايي ضدسرطان قوي را در ماده­اي شبيه به ويتامين كشف كرد و پس از آن همواره در پي يافتن درماني جامع براي سرطان بود. نفر دوم،
مري لسكر است؛ شخصيت برجسته و فعال اجتماعي و سياسي ساكن مَنهتن كه در طول سفر ده سالة فاربر، او را همراهي كرد. اما فاربر و لسكر فقط نمونه­ هايي از نسل­ هاي مختلف مردان و زناني هستند كه در چهار هزار سال گذشته با اراده­اي قوي، ‌خلاقيت، ابتكار و اميدواري، به نبرد با سرطان پرداخته ­اند.

     به عبارتي، اين داستان يك جنگ نظامي است كه در آن، دشمن غيرقابل پيش ­بيني،‌ غيرقابل كنترل و در دامنه وسيعي گسترده است. در اين­جا هم، پيروزي و شكست وجود دارد،‌ عمليات پس از عمليات، قهرمان­ها و قهرماني­ و غرور آنها،‌ مقاومت و نجات و ... كه البته هر نبردي، زخمي­ها، اُسرا، فراموش ­شدگان وكشتگاني را
در پي دارد. به ­راستي كه مي­توان سرطان را،‌ آنگونه كه يك جراح قرن نوزدهم در مقدمة كتابش توصيف
مي­كند، امپراتور بيماري­ها و پادشاه وحشت­ها خواند.

     يك توضيح مهم: در علم پزشكي هر جا كه تقدم زماني انجام يك اكتشاف اهميت بسيار بالايي دارد، كاشف اول و اصلي توسط جامعه محققين و دانشمندان تعيين مي­گردد. اگرچه در اين كتاب داستان­هاي متعددي راجع به اكتشافات پزشكي نقل مي­شود، اما هيچ كدام آنها از نظر قانوني براي اثبات حق اكتشاف و تقدم قابل استناد نيستند. اين كتاب با استفاده از مطالب كتاب­هاي ديگر، مقالات چاپ شده در مجلات، تحقيقات علمي، خاطرات و مصاحبه ­ها نگاشته شده است. علاوه بر اين مي­توانم از ياري گستردة افراد،‌ كتابخانه­ ها،‌ كلكسيون­ها، آرشيوها و مقالاتي كه
به ­عنوان منبع در انتهاي كتاب ذكر شده­اند ياد كنم. يك قدرداني مهم ديگر نيز هست كه نمي­خواهم آن ­را به بعد موكول كنم. اين كتاب تنها سفر به گذشتة سرطان نيست،‌ بلكه علاوه بر آن، سفر شخصي من در مسير تبديل شدن به يك پزشك متخصص سرطان نيز هست. سفر دوم، بدون بيمارانم غيرممكن بود. بيماراني كه بيشتر و فراتر از تمام عوامل و منابعي كه پيش­تر گفته شد، به من درس آموخته­اند و انگيزه بخشيده­اند. من همواره مديون لطف آنها خواهم ماند اما هر لطفي احتياج به جبران دارد. انتشار داستان­هاي اين بيماران سبب ايجاد يك چالش اخلاقي در زمينة حفظ حريم خصوصي و آبروي آنها مي­شود. در مواردي كه داستان بيماري يك فرد قبلاً عمومي شده بود (براي مثال توسط مصاحبه با رسانه­ها و يا نشريات)،‌ از نام­هاي واقعي استفاده كرده­ ام. در مواردي كه داستان عمومي نشده و يا بيماران شخصاً درخواست كرده ­اند، اسامي مستعار را جايگزين كرده­ام و تاريخ­ها ونام­ها را به­گونه­اي تغيير داده­ام كه يافتن مشخصات فرد بسيار دشوار باشد. با اين حال اين افراد، ‌افرادي حقيقي هستند كه در بطن جامعة ما زندگي
مي­كنند و داستان ­هاي ذكرشده كاملاً منطبق با واقعيت هستند. از خوانندگان اين كتاب تقاضا مي­كنم كه به حريم خصوصي و شخصيت حقيقي ايشان احترام بگذارند.

 

يادداشت مترجم؛ دكتر اميررضا عارف

برخي متخصصان سرطان و دست‌اندرکاران حوزة سلامت، بر اين عقيده‌اند که کشور دچار « سونامي سرطان» شده است اما مسئولان ارشد وزارت بهداشت معتقدند که چنين اتفاقي رخ نداده و آنچه از وضعيت بيماري‌هاي سرطاني در کشور مشاهده مي‌شود تنها يک روند رو به افزايش است. در ايران، نگراني در مورد سرطان افزايش يافته و مردم بيشتر با افراد مبتلا به سرطان در اطراف خود مواجه مي‌شوند. آيا سونامي سرطان در ايران صحت دارد يا اينکه آمار سرطان در ايران کمتر از ميزان واقعي است؟

من، به دليل نداشتن دسترسي به آمار دقيق و رسمي، از قضاوت در اين مورد خودداري مي­کنم، اما اين روزها مرگ جوانان بر اثر ابتلا به سرطان، آن هم در زير سن 40 سالگي، هشداري است جدي براي اينکه متوجه افزايش مرگ‌ و مير ناشي از اين بيماري در سنين پايين و جواني باشيم؛ چراكه هزينة درمان سرطان به قدري سنگين است که اگر نخواهيم پيشگيري را سرلوحة برنامه‌هاي خودمان قرار دهيم، شايد روزي مجبور شويم تمام بودجه‌ها و اعتبارات حوزة سلامت را صرف درمان سرطان‌ کنيم!

کتاب امپراتور بيماري­ها سرگذشت و تاريخچة بيماري سرطان از ابتدا تا کنون است؛ راهنما و راهکار اين مبارزة سخت و طاقت ­فرسا در کشورهاي توسعه ­يافته، عليه يکي از پيچيده ­ترين بيماري­هاي تاريخ بشري است. اين کتاب به ما مي ­آموزد که اين مسير نياز به اتحاد و انسجام تمامي اقشار جامعه از قبيل سياستمداران، پزشکان، دانشمندان، دانشجويان و ... دارد، اين کتاب هزينة سنگيني که علم در پيچيدگي­هاي تاريک اين بيماري مخوف پرداخت کرده را به ما نشان مي­دهد و اينکه در مبارزه عليه سرطان نمي­توانيم منتظر يک گلولة جادويي يا واکسني باشيم تا با وارد کردن آن به کشور، ريشة اين بيماري را بخشکانيم. اين بيماري، همانطورکه در کتاب آمده، همراه ما به­ دنيا مي­آيد، با ما و در نهاد ما زندگي مي­کند و شايد روزي سرانجام بر اثر عوامل محيطي و ژنتيکي، عليه ما آمادة جنگ شود. ما در ابتدا بايد دشمن خود را بشناسيم، اينکه از کجا آمده و در اين مسير، امروز در چه نقطه­اي قرار داريم. سپس بايد دست در دست هم دهيم و از هر شغل و حرفه­اي با حمايت همه جانبه در مبارزه عليه اين بيماري متحد شويم. يکي از نکاتي که اين کتاب را تبديل به يکي از جذاب­ترين و پرخواننده ­ترين کتاب­هاي چند سال اخير در آمريکا کرده، نوع نگرش نويسنده و هدف قرار دادن طيف وسيع خواننده­ ها از همة اقشار جامعه بوده است؛ از اساتيد دانشگاه­ها، پزشکان، ناشران تا معلمان، دانش ­آموزان و مردم عادي با شغل ­هاي غيرمرتبط با حرفه پزشکي. از همين رو تصميم گرفتم به کمک دوستان عزيزم ترجمه اين کتاب با ارزش را در اختيار شما عزيزان قرار دهيم و حامل اين پيام مهم باشيم که سرطان، پايان زندگي نيست ...

ترجمه اين کتاب تقديم به همه سروراني که در طول دوران زندگي خود يکي از عزيزانشان را بر اثر اين بيماري از دست داده­اند؛ تقديم به روح بلند عموي عزيزم، تيمسار حسين عارف، که در حين ترجمه اين کتاب، بر اثر بيماري سرطان از بين ما رفت؛ تقديم به همسر مهربان و دختران فداکارش نازنين، ليلا و هدي عارف.

در پايان مي­خواستم از همة دوستان، همراهان و عزيزانم که در اين مسير ياريم کردند نهايت تشکر و قدرداني را
بجا آورم ...

ـ از جناب آقاي دکتر حسين بهاروند که زمينه آشنايي ­ام را با يكي از خوشنام­ ترين مؤسسات انتشاراتي كشور و مدير فهيم آن جناب آقاي مصطفي پويان فراهم كردند تشكر مي­كنم. آقاي پويان مدير نشر خانه زيست­ شناسي، مانند برادري دلسوز و فداکار با نظارت کامل و دقيق، راه ترجمه و چاپ کتاب را هموار کردند و همراه گروه ويراستاري به ما ياري رساندند.

از همراهان گروه ترجمه، جناب آقاي دکتر مهدي روحاني و همسر مهربانش سركار خانم دكتر سميرا عراقي،
جناب آقاي دکتر هادي توکلي نيا و همسر پرکارش سركار خانم دكتر وحيده منشادي، جناب آقاي
دکتر حسين فريبرزي و همسر فداکارش سركار خانم محجوبه رحيميان، همچنين جناب آقاي علي امين منصور عزيز و سركار خانم ساره زيدآبادي نژاد از صميم قلب تشكر مي­كنم

⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️

و اما دوستان؛
كتاب بزرگ آدمهاي بزرگ را جذب خود ميكند!
در زير متني را ميخوانيد كه در ابتداي كتاب چاپ شد و به تعداد انبوه توسط
" پروفسور خسرو خواجه" خريداري و در اختيار مردم خوب زادگاهش، شهر پارسيان يا همان گاو بندي قديم[ شهري در كنار عسلويه]، قرار گرفت.
از اين دست كارها خيلي انجام شده است كه تعدادي از اين موارد رو معرفي ميكنيم

براي مردم شهرم ...

روزي بود و روزگاري، سرزميني بود و ياري،‌ دشتي بود و آهواني،‌ كودكي بود و مردماني!

كودك اما آروزهاي بزرگ داشت، ‌آرزوهايي كه شايد نمي­شد به اين و آن گفت و يا حتي در موضوع انشاي مدرسه هم نوشت!

ماه­ها و سال­هاي زيادي سپري شد؛ كودك اما قد كشيد و بزرگ شد؛ به آروزهاي ديروزش رسيد! او مي­خواست دِين خويش را به شهر و مردمانش ادا كند؛ او مي­خواست تا قدمي براي مردمان مهربان شهر بردارد.

او در كوچه پس كوچه ­هاي شهر به دنبال گذشتة پرخاطره­اش
مي­گشت؛ به دنبال مدرسه، معلم و مادر! به دنبال لانه­ هاي كبوتر! به دنبال پرندگان و آهوان؛ به دنبال نخل­ هاي پرحاصل و درختان لور ...

امروز اما دشت پر از آهن شد و فولاد! كوچه­ ها پر از گرد و غبار شد و آلودگي! ديگر از آهوان دشت خبري نيست كه نيست! حتي پرندگان هم فهميدند كه در اين هوا نمي­شود زندگي كرد و كوچيدند ...

گاوبندي من شد پارسيان؛ بسيار بسيار مبارك است! خوش نام شد و خوش آرا؛ كه البته من هم از اين همه،‌ استقبال مي­كنم اما ...

من پارسياني مي­خواهم كه مردمانش از درد سرطان به خود نپيچند! پارسياني كه مردمانش هواي پاك و
خوش­ عطر خليج را نفس مي­كشند! پارسيان من، امروز،‌ حالش خوش نيست! هواي دِلش گرفته است؛ پارسياني كه تعداد مبتلايان به انواع سرطان­ها و به ويژه سرطان ­هاي تنفسي در آن نگران­ كننده است!

نمي­دانم چه بايد كرد با اين همه تغيير؛ نمي­دانم چگونه مي­شود ساخت با اين آهن و فولاد. اما خيلي خوب
مي­دانم كه «آگاهي» از اين بيماري راه مبارزه با آن را آسانتر مي­كند. به نظر مي­رسد اين مهم­ترين و فوري­ترين قدمي است كه مي­شود براي فرهيختگان شهرم برداشت. آنها كه هميشه مورد رجوع ديگرانند تا راهنمايي باشند براي تسكين دردها ...

آري، ‌آري زندگي زيباست، ...

تمامي كالاها و خدمات اين فروشگاه، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است!

دفتر مرکزی: تهران، خیابان لبافی نژاد- بین فلسطین و ابوریحان- کوچه باقری پارسا- بن بست اول- پلاک4تلفن: 66477684ارتباط ویژه از طریق تلگرام: 09374098350